دانلود آهنگ,بازی برای موبایل,کلیپ,عکس و خبر و مسائل روز خلاصه همه چیز
سلام دوستان گلم بازم با زنگ انشا در خدمت شما هستم تورو خدا با دقت بخونید وحتما نظر بدین

انشا تکان دهنده یک دختر 10 ساله: می خواهم فاحشه بشوم
 

می خواهم فاحشه بشوم...
مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .
ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .
" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:8  توسط خودش  | 

سلام دوستان عزیز حالتون که خوبه؟ آقا این فال که ستاره گفت ۱۰۰٪ راسته پس شک نکنید و امتحانش کنید.

منتظر نظراتون هستم

راستی ببخشید که یکم دیر شد.

 

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-

 

چرا روزي سه وعده غذا مي خوريم؟

 

من از امروز صبح كه مي خواستم درباره ي موضوع انشا امروز چيزهاي خوب و قشنگ قشنگ بنويسم فقط به اين فكر كردم كه چرا خانم انشا هم تازگي ها دروغ ميگويد مگر اين همان خانم خوب و مهرباني نيست كه هميشه به ما ياد ميداد دروغ كار زشت و بدي است و ادم هاي ضعيف دروغ مي گويند و هيزم شكن جهنم مي شود پس چرا خودشان دروغ مي گويند و اين حرفهاي دروغ گويي را در غالب انشا مي اموزند؟ما كه روزي يك وعده غذا ان هم ظهر ها بيشتر غذا نمي خوريم پس ان دو وعده ي ديگر را كي و كجا مي خوريم كه خودمان نمي دانيم؟ شايد خانم انشا خواسته اند دروغ گو هاي كلاس را بشناسند من در رابطه با موضوع انشا امروز حقيقتا نمي دانم كه بايد يك وعده غذا بخوريم يا سه وعده زيرا ما در مورد همان يك وعده ي هميشگي هم شك داريم و همان يك وعده هم در روزهاي جمعه به خاطر تعطيلي تعطيل ميشود و ما بايد 24 ساعت را سماغ انتظار بمكيم و به اميد روز شنبه دل خوش باشيم و اين جا من شكر خدا را ميكنم كه روز هاي ديگر سال مثل روز درختكاري روز كارمند روز برق روز پست و تلگراف تعطيل نيست و الا ما هروز بايد گرسنه مي مانديم و ارزو مي كرديم كه اي كاش همان يك وعده را مي خورديم در ضمن من در اين رابطه يعني سه وعده غذا و يك وعده را مي خورديم.

در ضمن من در اين را بطه يعني سه وعده غذا و يك وعده ديروز با ننه ام يك ساعت بحث كردم كه در پايان بي نتيجه ماند و ننه ام با فرياد و عصبانيت گفت: تو ميتواني بعد از اين از كوپن و سهميه ات به تنهايي استفاده كني! و من چقدرخوشحال شدم كه ننه ام كوپن ها را به من مي دهد و من هم بعد از اين بجاي درس خواندن براي خودم كاسب مي شوم و خيلي زود مي توانم يك موبايل بخرم و جلوي جواد وآقاي ناظم  پز بدهم! اما ننه ام با يك پس گردني مرا از روياي شيرين اقتصادي . دلاري . كوپني بيرون آورد و دوباره با فرياد وعصبانيت بيشتري گفت: آخه تو كي مي خواي آدم بشي؟! مگه سهم تو از يك كوپن 7 نفره آن هم بعد از چند ماه انتظار از 3 كيلو برنج بيشتر است؟ تازه بعد از اين سهم تو همان يك وعده هم در  روز نمي شود و بعد درحالي  كه گوشم را گرفته بود گفت: ديگه از اين حرف هاي گنده گنده نزن. لابد خانم انشا شما 300-200 هزار تومان حقوق مي گيرد والا از اين انشا هاي بخور بخور به شما نمي گفت! خلاصه اين كه ننه مهربان و خوب من ديروز نامهربان شده بود وگوشم را حسابي كشيد و چند بار با گوشت كوب زد تو ملاجم كه كلي خون از دماغم آمد. شايد هم در اين مورد حق با خانم انشا است. زيرا من بارها از جواد شنيده ام كه آنها روزي سه وعده غذا مي خورند آن هم چه چيزهاي خوشمزه خوشمزه اي كه دهن آدم آب مي افتد!

پس اين هفته من با اجازه خانم انشايم را زودتر تمام مي كنم تا قبل از زنگ نوبت به جواد برسد تا بلكه ما هم در  مورد سه وعده غذا خوردن چيزهايي ياد بگيريم .

پس به افتخار آقاي جواد دست بزنيد...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 15:22  توسط خودش  | 

سلام دوستان قبل از هر چیز تولد امام علی (ع) و روز پدر رو خدمت شما و همه پدرا تبریک میگم.

امیدوارم از این انشا خوشتون بیاد هرچند که شاید کمی از واقعیت دور باشه ...

 

نظر فراموش نشه!!

-*-*-*-*-*-*-

 بابا و انچه در مورد او مي دانيد بنويسيد

 

بابا يعني غصه بابا يعني  غم با با يعني درد بابا يعني خستگي بابا يعني تلاش بابا يعني كارمند بابا يعني مستاجر بابا يعني اميد اميد به اينده اميد به فرداها زيرا بابا اب داد بابا نان داد بابا شهريه داد بابا كيف و كفش و لباس داد بابا تغذيه داد و خلاصه اينكه بابا جواني داد و پيري گرفت پس بابا يعني تنگي نفس بابا يعني لرزش دست و پا بابا يعني سنگيني گوش بابا يعني عصا و عينك بابا يعني اه و ناله بابا يعني نقطه شروع و پايان زندگي و شايد بابا يعني من و تو پس بيائيد از امروز براي بابا هايي كه مثل باباي من است دعا كنيم تا خدا زودتر از او راضي شود و او را پيش خودش به بهشت ببرد زيرا او ديگر از نگهباني جهنم خسته شده و از زندگي و از نفس كسيدن بيزار است او ديگر توان كار ندارد قدرت (نه) گفتن را ندارد او خسته است او شكسته است او از ديروز پشيمان است او فردا را نمي خواهد فردايي كه مثل ديروز بوده فردايي كه بايد فرداي من باشد و من پا جاي پاي او بگذارم بجنگم مبارزه كنم تلاش كنم به خاطر هيچ باباي من بازنده بود بازنده اين جدول مارپيچ و هزار توي زندگي او براي شطرنج هروز يك حركت كم داشت و هر وقت به پايان بازي و روز هاي اخر ماه مي رسيد انچه را در بازي هاي ديروز برده بود به حريف مقابلش يعني صاحبخانه ي جديدمان بود مي باخت و اينجا بود كه باز مات ميشد و ساعتها به نقطه اي خيره مي ماند و ان نقطه چيزي نبود جز اينده ي من مثل گذشته ي خودش پس ما از موضوع انشا امروز نتيجه ميگيريم  كه بابا يعني عقده يعني حسرت يعني كار يعني كسي كه چشم به فردا هاي دور و دراز ارزو دوخته و اين ارزو ها چيزي نيست جز تلف كردن عمرش و شايد امروز كه من اين انشا را براي شما مي خوانم او هم پشت ميز كارش نشسته و درباره ي بابا هايي مي نويسد مثل خودش زيرا او با نوشتن يادداشتهاي روزانه ي خودش را ارام ميكند اجازه خانوم تموم شد.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 9:46  توسط خودش  | 

 

نظر فراموش نشه!!!

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-

وقت طلاست

اي كاش موضوع انشاي امروز را به ما زودتر گفته بوديد تا لااقل ما چند كيلو طلا پس انداز كرده بوديم و همه ي طلا هايمان را به خاطر گرفتن دو شيشه شير و چند عدد نان لواش از دست نمي داديم و امروز ميتوانستيم از بچه زرگر هايي كه اصلا درس نخوانده اند يك مغازه ي طلا فروشي شيكتر داشته باشيم با موبايلمان هي الكي حرف بزنيم و بخنديم و بگوييم(عجب چه عالي)و يا اينكه لااقل با از دست ندادن وقتمان ميتوانستيم يك جفت النگوي 18 عيار تهيه كنيم و ان را به جاي النگو هاي بدلي كه پدرمان براي ننه خريده عوض مي كرديم تا او هم جلوي ننه جواد پز بدهد و خوش حال شود و قيافه بگيرد.

در ضمن من حالا ميفهمم كه چرا هروقت به ننه ميگويم ننه لطفا به من ديكته بگو او با ناراحتي مي گويد وقت ندارد شايد او با زبان بي زباني به من مي گويد طلا ندارم و شايد هم دل زبان بسته اش طلا مي خواهد كه من تصميم دارم از امروز همه ي وقت هايم را روي هم بگذارم و ان را به صورت يك گردنبند خيلي خيلي قشنگ و نمادار براي روز مادر به او هديه كنم و بگويم ننه نوكرتم روزت مبارك راستي من چند روز پيش به باباي جواد گفتم كه قفل در حياط و شير اب خراب است چكه مي كند اما او خنديد و گفت وقت زياد است كه حتما منظور باباي جواد طلا بسيار است بوده و مي خواسته غير مستقيم به ما بگويد خيلي طلا دارد و انها را به رخ ما بكشد!!ناگفته نماند او هميشه جواد را بري درس خواندن در يك اتاق حبس ميكند كه طلاهايش را از دست ندهد و در اينده مثل خودش صاحبخانه باشد و كلي طلا داشته باشد.موضوع انشاي امرئز موضوع بسيار بسيار خوب و باارزشي است و مرا از خواب غفلت بيدار كرد اميدوارم كه همه ي جوانان بيكاري كه تا امروز نمي دانستند وقت طلا است قدر طلاهايشان را بدانند و ما شاهد برپايي نمايشگاه طلايي(بيكاري)

انها باشيم و انها هرچه زودتر با كمك يكديگر اين نمايشگاه بزرگ را داير كنند و با طلا فروشي هاي بازار رقابت كنند و نگذارند هروز نرخ طلا با و بالاتر برود زيرا ما وقتي مي توانيم از وقتمان طلا توليد كنيم و اين همه جوان بيكار داريم چرا بايد اين صنف طلا فروش اينقدر بي انصاف باشد و مثل شهرداري كه از زباله ها بازيافت مي كند از وقتهاي از دست رفته و در حال رفت استفاده نكند پس ما از موضوع انشا امروز نتيجه گرفتيم كه طلا چيز با ارزشي است و هركدام از ما مي توانيم چند تن طلا داشته باشيم و طلا هاي قشنگ قشنگ و با انها مدل هاي اسپانيايي و فرانسوي جديدتر بسازيم و به جاي نان خشك و پلاستيك كهنه به جمشيد چرخي طلا و جواهر بدهيم و نمك بگيريم در ضمن اميدواريم كه خانم انشا به ما نگويد حيف از طلا كه خرج مطلا كند كسي.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20:35  توسط خودش  | 

 

سلام دوستان عزیز لطفا نظر فراموش نشه!!

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-

پاييز

 

يكي از فصل هاي سال پاييز است من پاييز را خيلي دوست دارم زيرا همدرد من است و رنگش مثل من هميشه زرد و مريض است پاييز از ديگر فصل هاي سال هميشه بدبخت تر است به طوري كه هيچ كس مثل بهار براي استقبال او نميرود زيرا خيلي دل گرفته و غم انگيز است درست مثل خود من كه هروقت به تهران ميروم غريب و غربتي هستم و همه از چهره ي زرد و رنجور من وحشت مي كنند و از كنارم با نفرت ميگذرند.

پاييز مثل بهار و تابستان و من دلش لك ميزند براي يك ميوه ي تر و تازه زيرا او هميشه بايد ميوه هاي انباري و سردخانه اي را چند برابر قيمت بخرد كه باز مثل من در توانش نيست و مجبور است فقط انها را تماشا كند و به خودش وعده سر خرمن بدهد.

من خيلي دلم براي پاييز ميسوزد و دلم مي خواهد با برگ هاي خشگش اتشي برايش روشن كنم تا تن ضعيف و رنگ پريده ي او را براي ساعتي گرم كنم زيرا گاز ما هم به علت بدهي چند ماهي است كه قطع شده و ما هم تقريبا مثل پاييز زندگي مي كنيم و چشم به بهار و تابستان اينده دوخته ايم و زير افتاب خودمان را گرم مي كنيم كه ان هم ممكن است چند وقت ديگر قبضش از طرف شهرداري صادر شود!!!!قبض افتاب را مي گويم و شايد هم تا امروز صادر شده اما به علت گرفتاري مسئول توضيع قبض هنوز به دست ما نرسيده خلاصه اينكه پاييز يكي از فصل هاي پريشان و عريان سال است كه با سيلي بادگونه اش را براي مدتي سرخ نگه مي دارد اما اين سيلي دوام چنداني ندارد و زود او را از پاي در مي اورد و او با تن لخت و سرمازده اش دامني ميشود براي اشك اسمان و شايد هم اسمان به خاطر رنگ پريده و بي كار و بيمار اوست و چند ماهي مي بارد اين است كه من ميگويم پاييز همدرد من است و من او را خيلي خيلي دوست دارم اي كاش زودتر بزرگ مي شدم و براي پاييز رنگ پريده و رنجور چند قوطي رنگ سبز قشنگ بخرم و تن او را سبز سبز سبز كنم و يك قلم از رنگ باقي مانده اش را روي دفتر زرد سرنوشت پدرم بكشم كه چند سال است با مداد زرد الفباي سرنوشت را روي دفتر زندگي خط خطي مي كند.

اين بود انشاي زرد و رنگ پريده پاييزي من اميدوارم كه خانم انشا مثل ما پاييزي نباشد و امروز ديگر به من تك نمره ندهد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:45  توسط خودش  | 

 

نظر بدین دیگه مگه کار سختیه؟؟!!

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-

برو كار ميكن مگو چيست كار

 

ديگر از دست شما بزرگتر ها خسته شده ام نميدانم به ساز كي بايد حركات موزون گونه انجام بدهم يك روز ميگوييد برو درس بخوان روز ديگر ميگوييد برو كار كن تازه خودتان هم در اين معماي بزرگ مانده ايد انوقت از ما كوچكتر ها چه انتظاري داريد كه حرف شما را گوش كنيم؟مگر همين چند روز پيش نمي گفتيد كه ادم بايد درس بخواند تا به جاهاي خوب برسد و مثلا مهندس و دكتر شود حالا ميگوييد برو كار كن مگر باباي جواد درس خوانده و كار كرده كه حالا خانه و ماشين و پول در بانك دارد؟!!او فقط پدرش به رحمت خدا رفته و برايش ارث گذاشته اما ادم بدبخت اگر درس بخواند و يا شب و روز هم كار بكند و يا اگر پدرش هم بميرد باز بدبخت و روزگار سياه است و بايد پول كفن و دفن او را هم قرض كند و تا چند سال بعد از مرگ پدرش هم قسط بپردازد زيرا يك جاي كارش عيب داشته و ان نداشتن پارتي بوده كه به اين روز افتاده است پس ما از موضوع انشا امروز نتيجه ميگيريم كه ادم بايد پدرش پولدار و سرمايه دار و چند پاساژ و چند هزار متر زمين داشته باشد كه وقتي به اميد خدا به رحمت خدا رفت او پا جاي پاي پدرش بگذارد و بي انكه بتواند (پ)را از (ب) تشخيص دهد براي خودش رئيس يك اداره شود و خودش براي خودش جلسه بگيرد وانجا امضا كردن را تمرين كند كه ديگر نخواهد انگشت بزند شايد موضوع انشا امروز مربوط به ما نيست چون ما

كه فعلا سر كار هستيم و درس مي خوانيم و هيچ وقت هم غيبت نميكنيم و انشاا....مي خواهيم مثل پدرمان بعد از اينكه درسمان تمام شد چند شغل داشته باشيم و هميشه سر كار باشيم و هيچوقت مثل اين جوانان بي كار نباشيم تا شعر شاعر عزيز هميشه جاويد بماند پس ما از موضوع انشا امروز نتيجه خوب خوب گرفتيم كه با داشتن سرمايه و پارتي هميشه و همه جا كار هست و ما بايد قبل از كار به فكر يك پارتي باشيم تا با كمك او بتوانيم سرمايه دار شويم و انوقت برويم سر كار!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:1  توسط خودش  | 

 

آيا تا كنون دروغ گفته ايد؟

 

واي.....واي....چه جمله ي وحشتناك و زشتي اصلا نوشتن يا خواندن اين انشا وحشتناك است ممكن است بد اموزي داشته باشد اما دروغ چرا ما كه تا امروز با دروغ بزرگ شده ايم بايد تظاهر كنيم كه هيچوقت دروغ نگفته ايم! من دروغ را از پدرم ياد گرفته ام و او هم از پدرش و پدرش از پدر بزرگش و جد پدري اش اين كار خيلي خيلي زشت را ياد گرفته امروز نسل بعد از نسل به من طفل معصوم بي گناه رسيده و شايد ارثي بوده و به جاي ارث به من رسيده و من هم بايد سالها امانتدار باشم و انرا صحيح و سالم به نسل هاي اينده برسانم و نگذارم نسل ان مثل نسل مرغ ها و دايناسور ها منقرض شود و به تعداد خيلي كم در موزه ها پيدا شود و دزدان عتيقه جات شبانه انها را علي بابا كنند و از طريق بغداد ان را در حراجي هاي بزرگ در كنار تابلو هاي لئوناردو داوينچي بفروشند براي اينكه موضوع انشا امروز را به حقيقت دنبال كرده باشم من مجبورم راست بگويم از كي دروغ گفتم من از زماني كه خيلي كوچولو بودم و هنوز پيش دبستاني نميرفتم و شايد هم ني ني بودم و تازه ياد گرفته بودم اقا بگويم دروغ را به همكاري پدرم شروع كردم زيرا يكي از همكارانش از او طلبكار بود و به در خانه ما امد و وقتي پدرم فهميد به من گفت برو بگو من در خانه نيستم و من هم همين كار را كردم تا اينكه بعد از سالها تجربه و خون دل خوردن من هم مثل بعضي ها در اين كار حرفه اي شدم چنانچه بعضي وقتها كه دروغ ميگويم خودم هم باور نمي كنم.

خلاصه اينكه العان چند سال است پا به پاي اقا مهرداد سوپر زير بازارچه كه سهميه برنج و روغن و قند و شكر اهالي را شبانه ان هم دور از چشم ديگر همسايه ها ميفروشد و كارمندش كاظم اقا را شاهد مي گيرد كه هنوز تعاوني سهميه نداده دروغ شنيده ام و روز به روز هم در اين كار پيشرفت كرده ام خلاصه اينكه دروغ كار زشت و بدي است و ما بايد از ان دوري كنيم اين بود انشاي دروغكي اين هفته ي ما اميدواريم كه خانم انشا به ما دروغكي نگويد افرين خوب نوشتي زيرا من تصميم دارم كه از دروغ بدم بيايد و همان حرف هاي حقيقتي هفته هاي قبل بيشتر خوش حالم ميكند مثل تو ادم نمي شوي .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:50  توسط خودش  | 

*********

سلام دوستان عزیز لطفا نظر فراموش نشه

 

بهترين رژيم غذايي كدام است؟

 

باز موضوع انشا امروز هم شد از ان حرف هاي نگفتني زيرا روزي يك وعده غذا خوردن با شكم هميشه نيمه گرسنه اينهمه قانون و بند و تبصره و اساسنامه ندارد كه ما امروز بتوانيم بهترين نوع رژيم يك وعده غذا انهم در غالب انشا بنويسيم و اما مطالعات من و عده ي زيادي از گرسنگان و كارشناسان مواد غذايي كه سالها در اين ضمينه زحمت كشيده اند نشان ميدهد كه رژيم غذايي كم چرب روش موفقي براي كاهش وزن نبوده و نيست و بهترين نوع رژيم غذايي نخوردن گوشت قرمز/مرغ/ماهي/ميوه/سبزيجات و حبوبات است كه البته اين نوع رزيم مخصوص قشر اسيب پذير است و كار همه كس نيست زيرا اين قشر ميتوانند از طريق ديدن و بعضي وقتها بوييدن مواد غذايي مواد قندي ومواد فيبري و چربي و كالري هاي موجود را جذب بدن كند و بي انكه كاهش وزن داشته باشد و يا دچار بيماري هاي قلبي و يا چاقي شود و ساعتها سوار دوچرخه هاي ثابت شوند و الكي الكي خودشان را خسته نمايند به خوبي و خوشي زندگي نمايند انها حتي ميتوانند با تماشاي غذاهاي لذيذ و چرب از پشت ويترين غذا خوري ها و يا با ديدن عكس هاي رنگي يا پوستر هاي مواد غذايي و پروتئيني مثل سوسيس كالباس و پيتزا و همبرگر خودشان را سير كنند كه باز اينهم از امتيازات قشر اسيب پذير است و اما نوع ديگر رژيم غذايي كشيدن دندان ها و يا بستن چشمها است كه اين قشر ميتوانند نبودن يك چيزي را به جاي بودن بپذيرند پس به نظر من بهترين نوع رژيم غذايي (رژيم اسيب پذير)است زيرا كساني كه از اين روش استفاده ميكنند بي انكه ساعتها صرف خريد پختن و خوردن و هزينه هاي رنگارنگ عينك و لنز و دندانپزشكي بكنند با ديدن و بوئيدن استفاده ي بهينه غذايي ميكنند و هيچوقت هم از پر خوري دچار دل پيچه و دل درد و احيانا هذيان نميشوند و تا صبح خوابهاي وحشتناك نمي بينند.

پس ما از موضوع انشا امروز نتيجه گرفتيم كه تا ميتوانيم پياده روي كنيم و چيز هاي خوشمزه خوشمزه نگاه كنيم و نفس هاي عميق بكشيم زيرا در غير اين صورت ممكن است برنامه ي رژيم غذايي ما به هم بخورد و رژيم ما رژيم حسرتي شود و بي انكه قصد گرفتن رژيم داشته باشيم ارزو به دل بميريم اجازه.....اجازه......خانوم تموم شد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:53  توسط خودش  | 

 

 ...........:::::::::نظر فراموش نشه ها!!!:::::::::::..........

 

خر و خربزه چه اختلافي با هم دارند؟

 

اول اينكه ما ميدانيم خربزه خيلي شيرين است و مشهدي ان كه كوپن شكر اش بدون نوبت اعلام ميشود خيلي خيلي شيرين است و خر اصلا شيرين نيست فقط به خاطر شيرينكاري هايش و همبر مخصوصي كه از گوشت ان درست ميشود بامزه ميشود در ثاني هر خري هم به درد چرخ كردن و همبر شدن نميخورد مگر اينكه واقعا گوشتش گرم باشد و خودش داوطلب شود به جاي گوساله جوان چرخ شود و برچسب قيمت بگيرد و شايد هم حق با او باشد كه از خر به گوساله تبديل شده و امتياز گرفته و ديگر به او كره خر نمي گويند و نمي خواهد مثل بچه هاي كلاس ما كه يكديگر را كره خر صدا مي كنند باشد بنا بر اين اول ما بايد جريان(خر و گوساله)را كالبد شكافي كنيم و ببينيم خر هايي كه به جاي گوساله چرخ ميشوند گوساله ها كجا ميروند ايا دوچرخه سواري ميكنند كه اين مسئله ممكن است وقت كلاس ما را بگيرد و خانم انشا ما بگويد بلانسبت خري!!!اما من قبل از اينكه خانم انشاي مهربانمان ناراحت شوند به اين نكته اشاره ميكنم كه خربزه هم از نژاد خر بوده اما چون با خر اختلاف عقيده داشته به تفاوق اخلاقي كه لازمه ي يك زندگي سعادتمند است نرسيده اند و ناچارا با اقا بزه پيوند زده اند و براي خودشان مستقل زندگي ميكنند و همانطور كه قبلا گفتم چون از نژاد خر است امسال خريت كرد و پا از قيمت كيلويي  300 تومان پايين نگذاشت و ما هم نتوانستيم لبي شيرين كنيم واز اين ميترسيم تا سال اينده قيمتش به موز برسد و ديگر دست قشر اسيب پذير به پوستش هم نرسد و بشود جزميراث فرهنگي و در موزه ها جايي براي خودش باز كند و بليطش هم به بازار سياه برسد اما خر همچنان پايبند عقايد خر گونه اش مانده و چون گوش اش را به يك حيوان كوچكتري داده تا او را در خر بودن خود شريك جرم كند مثل بعضي ها گوش شنوا ندارد و هزاران هزار سال است كه خر مانده و در جا زده و هنوز به تكامل نرسيده و شايد هم علت گراني هويج امسال همين خر كوچولو تر كه اسم خودش را خرگوش گذاشته  بوده.

پس ما از موضوع انشا امروز نتيجه ميگيريم كه خربزه هم ديگر شيرين نيست و ما ممكن است با خوردن ان ترش كنيم و كارمان به گل گاو زبان بكشد و دست به دامان گاو شويم بنابراين خر و خربزه ديگر اختلاف چنداني با هم ندارند و ما بايد حتما انها را با نوشابه بخوريم تا دلدرد نگيريم فقط خربزه ممكن است بز را به دنبال خود بكشد تا در مواقع ضروري از كوپن گوشت شير پشم و پوست ان استفاده بهينه نمايند اين بود انشاي شيرين اين هفته ي ما اميدواريم كه خربزه هم سر عقل بيايد و براي سال اينده ديگر خري ات نكند تا او را بيشتر دوست بداريم و در جلسه اي كه به همين منظور در شوراي محل قرار است تشكيل شود اسم او را عوض كنيم زيرا در شان او نيست كه پيشوند و پسوند اش خر و بز نباشد پس تا تابستاني ديگر اين عزيز شيرين و دوست داشتني و تقريبا فراموش شده از سفره اسيب پذير را به كشاورز مي سپاريم به شرط اينكه او هم به ما ودعه سر خرمن ندهد در غير اين صورت ما هم مجبوريم به اقا خره بگوييم تا يواشكي خربزه هايش را بخورد.

(منبع: کتاب زنگ انشا/غلامرضا صمدی)

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 15:49  توسط خودش  | 

 

 

نظر فراموش نشه ها!!!

 راستی چرا بعضیا دیگه یادی از بعضیای دیگه نمی کنن؟؟!!

 

****************************************************************

هر كه بامش بيش برفش بيش

 

بچه ها امروز وقتي كه من شروع كردم به موضوع انشا حقيقتا نميدانستم از كدام برف بايد بنويسم از برف شادي يا پودر برف يا برف زمستاني اما همين كه اسم زمستان را اوردم دست و پايم يخ كرد و سردم شد و تازه فهميدم كه بايد از اين نوع برف بنويسم.

حقيقتش را بخواهيد من اصلا زمستان را دوست ندارم و از برف هم خيلي بدم مي ايد اما هر وقت كه برف مي بارد ما برفمان از همه بيشتر است و كلا خانوادگي مجبوريم برف كل محل را پارو كنيم پس نتيجه ميگيريم شاعري كه فرموده هركه بامش بيش برفش بيش اشتباه فرموده زيرا ما اصلا خانه نداريم كه پشت بام داشته باشيم ما اجبارا برف داريم و بايد سوزش وسرما و سرما خوردگي ان را تحمل كنيم در ضمن العان چند سال است كه كوپن پودر برف اعلام نميشود و ما انرا به قيمت ازاد مي خريم ناگفته نماند كه يخچال ما هم به علت فرسودگي و خرابي هميشه برفك توليد مي كند كه ننه ما بعضي وقتها از ان بستني خوشمزه درست ميكند و اما شايد منظور خانم انشا از موضوع امروز اين است كه ما در ارتباط زمستان و سرما از فوايد ايق هاي رطوبطي به طور غير مستقيم انشا بنويسيم و محصو لات انها را تبليغ كنيم زيرا تمام كانال ها و و برنامه هاي تلوزيون يا اگهي پفك است يا ماكاروني و ديگر جايي براي عايقهاي رطوبطي نميماند و خانم انشا ما هم به تازگي با خانم مدير و ناظم ما شريك شده و به جاي كتاب نمايشگاهي از انواع عايقهاي پشت بام در كنار يكي از كلاس ها برگزار كرده است و قصد دارند از طريق انشا بچه هاي مدرسه انها را بفروشند زيرا ديگر از طريق انجمن اوليا و و مدرسه دخل به خرجشان نميرسد خلاصه اينكه من از موضوع امروز چيزي سر در نمي اورم و نميدانم اين موضوع به نفع چه كسي تمام ميشود.

اين بود موضوع انشا برفي اميدوارم تا هفته اينده برف زيادي ببارد و تلافي زمستان در بيايد تا ما بتوانيم در كنار درس با پايين كردن برف يك جفت چكمه خيلي قشنگ و قرمز براي خودمان بخريم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 17:44  توسط خودش  | 

    

اگه نظر بدین پست بعدی که همین امروزه یکی دیگه از بهترین بازیهای موبایله.

 

بدن ما ا زچه چيزي ساخته شده است؟

 

بلاخره من هم ره صد ساله را يك شبه رفتم وانقدر درس خواندم و حرف ننه ام را گوش گرفتم تا اينكه خانم انشا متوجه نبوغ سرشار ما از علم پزشكي شدند وغير مستقيم از ما خواستند تا در قالب انشا كمكشان كنيم و مقاله اي برايشان بنويسيم

و اما بدن ما از يك شلوار گشاد پارچه اي به رنگ خاكستر كه به جاي زيپ دو دكمه شكسته و غير استاندارد كوچك دارد كه هميشه قبل از داخل شدن به سوراخ دكمه بيرون ميپرد و يك پيراهن خيلي تنگ چهار خانه كه روي سينه ي سمت راستش يك وصله ي قهوه اي به جاي جيب خود نمايي ميكند كه تا كنون هيچ خياط تردستي نتوانسته كوتاه يا بلند بودن استين هاي انرا تشخيص دهد و يك جفت كفش سفيد اسپورت مشكي نما كه تنها خودم ميتوانم با ان راه بروم زيرا ميدانم با چند جفت جوراب كهنه و باز اينكه با استفاده از چه مقدار پنبه جاسازي شده اين كفش اماده راه رفتن ميشود واما جوراب كه ديگر مهم نيست زيرا به گفته ننه ام كسي از داخل كفش ادم خبر ندارد و همين در خانه ما باعث شده كه هر كسي صبح زود تر از همه بيدار شد اولين جوراب را كه پيدا كرد بپوشد پدرم ميفرمايد من بايد به اندازه ي نان براي شما جوراب بخرم و هميشه باز هم ما يك جفت كم داريم و در نتيجه همه ما به بهانه جوراب سحر خيز شده ايم و هر روز يكي از ما مجبور است بدون جوراب كفش بپوشد يا به زبان ساده تر ما 6 جفت جوراب را به نوبت 7 نفرمان ميپوشيمكه متاسفانه سهم من هميشه جمعه است و انكه جمعه سهم ميگيرد بايد همه جوراب ها را بشويد كه اين ديگر خودش يك مقاله ادبي هنري اجتماعي سياسي ميشود و اما بدن ما احتياج به خيلي چيز هاي ديگر هم دارد وباز داشتن عينكي كه شيشه سمت چپ ان شكسته و به جاي دسته از كش استفاده ميكنم باعث شده كه من خيلي چيز ها را نبينم و همين نديدن بهترين دليل است كه هيچ وقت هوس هيچ چيز نكنيم كه در نتيجه به دستگاه گوارش هم خيلي احتياج نداريم كه با گذشت زمان تمام سلول هاي بدنمان حسرت شده و شايد هم توان مالي پدرمان به ما اين اجازه را نداده و ما فقط يك مجسمه ي سنگي متحرك هستيم كه احساسمان هم گنگ است و با زبان لال براي گفتن چيزي نداريم بنابر اين ما از موضوع انشا امروز نتيجه گرفتيم كه استثنايي هستيم و بدن ما از هيچ چيز ساخته نشده و ميتواند در مقابل هر ويروس و هر خواسته اي مقاوم باشد.

  

(منبع: کتاب زنگ انشا/غلامرضا صمدی)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:23  توسط خودش  | 

 

سلام دوستان لطفا نظر بدین اگه نظرا زیاد باشه پست بعدی که همین امروزه چندتا از جدیدترین بازیهای موبایل خواهد بود.

***********

محبت گر شود پيدا به هر قيمت خريداريم

 

شما كه ميدانيد ما درس داريم و يك ساعت اضافي هم حتي براي گل كوچك نداريم  و ميخواهيم درس بخوانيم تا در اينده نه چندان دور مثلا صدسال ديگر براي خودمان يك چيزي بشويم پس چرا هر وقت چيزي را گم ميكنيد از من ميخواهيد از شما چه پنهان من العان چند روز است مداد تراشم گم شده و نميتوانم ان را پيدا كنم واگر ننه ام هم بفهمد واي به روزگارم ان وقت ديگر خودم هم بايد بروم و گم شوم در ضمن مگر محبت شما چند ساله بود كه پيدا نميشود.

از همه اينها گذشته شما ميتوانيد براي پيدا كردنش يك اگهي به تلوزيون بدهيد تا لااقل ما هم انرا ببينيم وهر جا او را ديديم به شما اطلاع دهيم من كه هنوز خيلي كوچك هستم و از اين چيز ها سر در نمي اورم اما اين محبت هم شايد مثل فيش موبايل يا نوبت پرايد يا سكه و دلار است و يا از انها جديدتر است كه اين روزها همه خريدار ان هستند و شايد هم يك چيز خوشمزه اي است كه انرا با كوپن هاي شهري سري يازدهم اعلام ميكنند تا انجا كه من از ننه ام شنيده ام كوپن محبت را قرار است همزمان با كوپن صداقت و مرغ اعلام كنند كه ان هم چند سال است از رده خارج شده مثل كره و پنير و تخم مرغ فراموش شده و با كوپن هاي باطل شده و اعلام نشده اش خيلي ها به يكديگر محبت كوپني ميكنند شب شاد و خوش حال به خانه ميروند مثل باباي جواد كه ديروز كوپن هاي محبتش اعلام شده بود و به همه ي بچه هاي محل يك بسته پفك محبتي داد و يك ساعت بعد از ما خواست كه تمام كوچه را نظافت كنيم زيرا ديروز قرار بود يكي از دلال هاي كوپن محبت با خانم بچه ها مهمان باباي جواد باشند پس ما از موضوع انشا امروز نتيجه گرفتيم كه منظور خانم انشا از محبت هاي گم شده ممكن است كوپن محبت باشد زيرا خانم معلم ما چند روز است كه ناراحت است و مدام در طول و عرض كلاس قدم ميزند وزير لب با خودش چيزهايي ميگويد و فقط از ما ميخواهد كه ساكت باشيم و رونويسي كنيم مثل اينكه كوپن محبت خانم انشا هم باطل شده و او به خاطر اينكه باغچه محبت دلش بيشتر از اين خشك نشود موضوع انشا را گفته و غير مستقيم اعلام كرده كه حاضر است محبت را به هر قيمتي بخرد بچه ها هر كدام از شما يك برگ كوپن 7 نفره داريد يا خارج از چشم پدر و مادرتان يا يواشكي انها را از خانه بيرون بياوريد و به خانم انشا بدهيد زيرا با وضعي كه ما داريم ممكن است كار خانم انشا به تيمارستان بكشد ان وقت است كه ما بايد در مورد ديوانه رواني و روانپزشك مشكلات كمبود دارو و متخصص انشا بنويسيم كه ممكن است در توان ما نباشد پس قبل از وقوع اين حادثه بزرگ انشايي براي خانم معلم محبت ارزو ميكنيم و از خدا ميخواهيم شر صاحبخانه ي بي محبتش را كم كم از سر اوكم كند يا همراه با كوپن محبت عشق و عاطفه وشرف و انسانيت و مردانگي اش هم اعلام شود و اين قدر خانم انشا ما را اذيت نكند.

   

(منبع: کتاب زنگ انشا/غلامرضا صمدی)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:50  توسط خودش  | 

 

فرزند كمتر زندگي بهتر

 

من طي سالهاي گذشته بارها با ننه ام درباره يك داداشي خوشگل و ملوس ودوست داشتني مثل خودم صحبت كرده ام اما ننه هميشه مخالفت ميكند و ميگويد با فرزند كمتر زندگي بهتر است وتو خودت هم زيادي هستي اما پدرم با ملايمت ومهرباني بيش از حد مرا ميبوسد و مي فرمايد فرزند بيشتر يعني كوپن وسهميه بيشتر يعني محبت بيشتر يعني كارو تلاش بيشتر وباز ميفرمايد ننه ات اشتباه ميكند اگر ميدانست كه فرزند بيشتر يعني درامد بيشتر هفته اي يك فرزند براي ما مي اورد و من تازه متوجه شدم كه پدرم درست ميگويد زيرا با فروش سهميه كپن افراد خانواده يا به كارگماشتن همه بچه ها ما هم ميتوانيم مثل خيلي ها موبايل پرايد وويلا در شمال داشته باشيم وهروز هركدام از مابا يك كيف سامسونت دلار به خانه برگرديم و عينك هم بزنيم مثل بعضي از افغاني هاي محبوب مهاجر كه هروز تعداد فرزندان انها بيشتر و بيشتر ميشود مدرسه هاي محل ما هم كاملا بچه هاي افغاني اشغال كرده از خانه بهداشت زمين ورزشي و استخر ما هم استفاده بهينه ميكنند در ضمن بازي فوتبال انها اصلا خوب نيست و هميشه داورشان را ميزنند ناگفته نماند كه هروز بر تعداد فرزندان اين مهاجران كه ديگر كار كاسبي و زندگي را از دست ما دراورده اندبيشتر ميشود و شايد هم ننه ام در اين مورد درست مي گويد زيرا با توجه به وضع اقتصادي داشتن فرزند كمتر بهتر است زيرا ممكن است تا چند روز ديگر افاغنه  عزيز ما را هم از شهرمان بيرون بنمايند كه در نتيجه باز با مشكلات پيشبيني شده مهاجرت داشتن فرزند كمتر بهتر است

پس ما از موضوع انشا امروز نتيجه ميگيريم كه بايد فرزند كمتري داشته باشيم تا افغاني ها بهتر وراحت تر زندگي كنند زيرا ممكن است كه انها قهر كنند بروند و اقتصاد كارخانه هاي كفش سازي و پروژه عظيم ساختماني ما كه به دست انها اداره ميشود تعطيل گردد بنابر اين براي اينكه انها قهر نكنند وبروند ما بايد فرزند كمتري داشته باشيم وشعار فرزند كمتر افغاني بيشتر را با خط زيبا در محل و بازارچه بنويسيم  تا انها از ما خوشنود شوند و سبزي ها را نشسته بسته بندي نكنند  و كفش ها را خوب وصله بزنند وديگر گوشت الاغ  را به جاي كباب بره به خورد ما ندهند و فكر نكنند كه ما جاي انها را تنگ كرده ايم زيرا اگر انها بروند ممكن است نيرو هاي بيكار ما نتوانند جاي انها را بگيرند و كارها يكي بعد از ديگري تعطيل ميشود

پس همه با هم بگوييم فرزند كمتر افغاني بيشتر اين بود موضوع انشا اين هفته ما اميدواريم كه خانوم معلم خوشش بيايد و به ما نگويند مرده شورت را ببرند با اين انشايت.

 

(منبع: کتاب زنگ انشا/غلامرضا صمدی)

 

******************

نظر فراموش نشه مخصوصا راجع به این بخش وبلاگ (زنگ انشا)

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:28  توسط خودش  | 

 

 

سلام دوستان عزیز بخش جدید وبلاگ با عنوان زنگ انشا راه اندازی شد در این بخش انشاهایی به صورت طنز  از زبان یک پسر بچه دبستانی رو براتون مینویسیم که به نظر خود من خیلی جالبه لطفا نظرتونو بگین.

 

************************************

گر صبر كني زغوره حلوا سازي

 

اولا ما ميدانيم غوره ترش است و حلوا شيرين پس هركس شكمو شد و هردو را با هم خورد دل درد ميگيرد وترش ميكند و كارش به بخش اتفاقات ميكشد پس من فكر ميكنم كه امروز خانم معلم در انتخاب موضوع انشا اشتباه كرده اما جرائت نميكنم به او بگويم زيرا امروز ديگر قبل از خواندن انشا صفر ميگيرم ولي در هر حال يك نكته مهم در انشا وجود دارد وان كلمه صبر است يعني اينكه هركس صبر كند بلاخره يكروز موفق ميشود وان موفقيت مثل حلوا شكري است كه ادم دهنش شيرين ميشود پس موضوع انشا امروز هم يك موضوع خيلي خيلي قشنگ وجذابي است كه ما از ان ممكن است نتيجه هاي خوب بگيريم مثل دايي جواد كه العان چند سال است فارق التحصيل شده و تازه قرار است در يك حلوا فروشي پادو شود خوش به حال دايي جواد كه انجا ميتواند هروز حلوا بخورد واصلا ديگر كاري به ابغوره ندارد كه دل غشك بگيرد پس باز ما نتيجه ميگيريم كه اگر انسان صبر كند و موفق بشود باز بايد يك پارتي ويك كارخانه حلوا سازي درست كند و زندگي خوب وابرو مندي در كنار حلوا هاي خوشمزه داشته باشد و نيازمند كسي نشود و هميشه شيرين كام باشد.

راستي خوب شد يادم امد اصلا چه معني دارد كه ما از غوره حلوا درست كنيم و براي خودمان دردسر بيفزاييم و مكافات اداره بهداشت و مواد غذايي را داشته باشيم از همه اينها گذشته مگر ما دانشمند هستيم و ازمايشگاه داريم كه اين كارهاي بزرگ دانشمندي را اتجام دهيم اين كارها آزمايشگاه مي خواهد و فقط مربوط به دانشمندان است كه خيلي در س خوانده  اند و تجربه دارند مثل مشت رسول كه كارگاه ترشي درست كني و آبغوره گيري دارد.

درصورتي كه ما هم در مصرف آب صرفه جويي نكنيم و به باغچه كوچكمان هر روز آب بدهيم غوره آن انگور ميشود و از آن كشمش به دست مي آيد كه خيلي شيرين و خوشمزه است كه ما ميتوانيم اگر صبر داشته باشيم با نخودچي هم بخوريم.

پس باز نتيجه گرفتيم كه اگر 100 سال هم صبر كنيم هيچ وقت نمي توانيم از غوره حلوا درست كنيم زيرا حلوا فقط با شكر درست ميشود كه آن چند ماه است كپنش اعلام نشده پس تا اعلام كپن شكر ما هم صبر مي كنيم و مي نشينيم و حلوا حلوا مي گوييم كه دهنمان شيرين شود.

اين بود انشا اين هفته ما اميدواريم كه خانم معلم هم تا آخر سال صبر داشته باشد و ما را بتواند تحمل كند . بچه ها اين هفته براي خانم معلم دست بزنيد و براي ايشان آرزوي صبر بكنيد زيرا صبر چيز خيلي خيلي خوبي است.

 

(منبع: کتاب زنگ انشا/غلامرضا صمدی)

 

نظر بدین لطفا

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 15:37  توسط خودش  |