تبليغاتX
هرچی بخوای اینجا داریم
designer: saeed_asad86
تصـــــــوير تصادفي
منوي کاربري

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS  
site map site map ror html site map
  Add to Technorati     ..............................

لينك دوستان
چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
داستان جالب برا ی ...

سلام بهارم

بعد از مدتها با یه داستان بامزه هستم در خدمدتون

 

يك داستان بسيار جالب

در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد.او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟ فكركنید.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.شما هم یك ایرانی هستید. حدس بزنید...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند !!!!

[+] نوشته شده توسط بهار در 23:21 | |

داستان طنز « خواستگاري »

سلام دوستان عزیزم ممنونم که نظر دادین راستی فکر کنم دیگه این وبلاگ داره مثل قبل دوباره راه می افته البته با کمک ستاره...

برای مطالعه داستان به ادامه مطلب سر بزنید خیلی قشنگه...


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط خودش در 10:33 | |

داستان خرس و کلاغ

يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار
مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي! چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار
مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي !
بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره
خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه ...
مهموندارو صدا ميکنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن
يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟
خرسه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي
اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که
بندازنش بيرون خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه
کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه
مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!!

ارسال کننده: سهیل

[+] نوشته شده توسط خودش در 0:1 | |

زنگ انشا/تعطيلات تابستان خود را چگونه گذرانديد؟

 

 

تعطيلات تابستان خود را چگونه گذرانديد؟

 

ما امسال تابستان را در حالي گذرانديم كه كولرمان خراب شده بود و هوا هم خيلي خيلي  گرم و داغ بود وما مجبور بوديم ظهرها با چند تكه مقوا خودمان را بادبزنيم نهگفته نماند كه العان 5 سال است در انتظار گرفتن يك كولر تعاوني  هستيم وهنوز نوبت به ما نرسيده زيرا نور چشمي ها در اولويت قرار دارند در ضمن ما يك بنكه قديمي هم داريم اما وقتي انرا روشن ميكرديم انقدر صدا ميداد كه انگار موتور سيكلت روشن بود وما مجبور بوديم قبل از اينكه باباي جواد فرياد بزند برق اضافي خاموش انرا خاموش كنيم خلاصه اينكه تابستان ما از نظر هوايي زياد تعريفي نداشت وبدن همه ما تقريبا عرق سوز شد اما از نظر غذايي ميتوان گفت خيلي بد نبود زيرا امسال سيبزميني و پياز ارزان بود وما هر روز اب اشكنه ميخورديم البته اين دو غذا با سالاد خيار زرد همراه بود كه ما بيشتر شبها دل درد ميگرفتيماما به طور كلي ميتوان گفت تابستان به خاطر تعطيلي مدرسه ها فصل بسياربسيار خوب و دلچسبي است زيرا ميتوانيم صبح ها را تا ساعت 10 بخوابيم و مجبور نيستيم از ساعت 5 تا 7 صبح هر روز راه برويم وخود را به اتوبوس ومدرسه برسانيم ما گذشته از اينها هر روز چند ساعت فوتبال و كارت بازي ميكرديم دبعصي وقت ها هم به خاطر شكستن شيشه همسايه قايم ميشديم تا اينكه يكروز يكي از بچه ها كه اسمش جمشيد است خبر باز شدن استخر را به ما داد و من هم چون علاقه زيادي به شنا و استخر داشتم به خاطر تهيه بليت استر كاسب شدم و كنار در بارك شهر با كمك يكي از بچه هاي محل بساط بلال و بادكنك راه انداختيم بلاخره ما با هزار بدبختي هفته اي دو بار استخر رفتيماما بعد از چند جلسه خارشك گرفتيم و همه بدنمان مدام ميخاريد و مجبور شديم همراه ننه مهن به درمانگاه محل برويم. دكتر درمانگاه مرد بسيار بسيار خوب و دلسوزي بود و بعد از معاينه به من گفت كه بخاطر آلوده بودن آب استخر يك نوع بيماري پوستي گرفته اي خلاصه اينكه ديگر به استخر  نرفتم زيرا استخر ما به استخر افغانيها معروف است اما جواد به همراه پدرش هر روز به استخر سرپوشيده ميرفت وباز مثل فيلم سينمايي براي ما تعريف ميكردكه چگونه ياد گرفته زيرابي برود درست مثل باباي من كه از دست باباي او زيرابي مي رود!

خلاصه اينكه تابستان هم گذشت و ما نتوانستيم در اين همه كلاس هنري و رزمي شركت كنيم و فقط دلمان خوش بود به فروش بلال و بادكنك و خوردن بستني يخي كه آن هم بعد از مدتي گلو درد گرفتم!!

اما حقيقت اين است كه من اصلا نفهميدم تابستان را چگونه گذراندم؟ يا به زبان ساده كي آمدوكي رفت؟!!

اما خوابيدن روي پشت بام و با پشه هاي پاشنه بلند تا صبح كشتي گرفتن و ديدن فيلمهاي سگا و آتاري از پشت ويترين مغازه ها وحسرت خوردن از تعريفهاي تابستاني جواد برايم خيلي لذت داشت.

اين بود انشاي اين هفته ما اميدوارم كه خانم معلم توجه به وضع اقتصادي ما داشته باشد كه اينگونه نوشتيم وباز به ما نگويد خاك بر سر بي شعور و بي احساست كه آفتاب خورده توي سرت هذيون نوشتي!!

(منبع: کتاب زنگ انشا/غلامرضا صمدی)

فرستنده: تندر

شما هم داستان های خودتونو برای ما ارسال کنید

[+] نوشته شده توسط خودش در 17:4 | |

من پولدارم

این داستانو یکی از دوستامون فرستاده واقعا قشنگه و ارزش خوندن داره :

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم

ارسالی از مژده

شما هم داستان های خودتونو برای ما ارسال کنید تا با نام شما تو این وبلاگ نمایش داده بشه

نظر فراموش نشه لطفا

     

[+] نوشته شده توسط خودش در 20:4 | |

بچه های کلاس اول جیم

سلام بهارم

از امروز اگه استقبا ل بشه می خوام یه سری داستان از بچه های  شر یه کلاسرو براتون بنو یسم به اسم بچه های کلاس اول جیم!!!!!!

1-بفر مایید سر صف!


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط بهار در 19:21 | |

:: مطالب پيشين